خانه » جستارها » تأملی ساختاری در مسئلۀ پیشرفت و تحقق تمدن نوین اسلامی

تأملی ساختاری در مسئلۀ پیشرفت و تحقق تمدن نوین اسلامی

جستار ۴۰/ نویسنده: حسین رمضانی

چکیده

چکیده

مقالۀ حاضر، با ابتنا بر این درک که لازمۀ بنیادین خیزش نوین تمدن اسلامی، پیشرفت در ابعاد مختلف فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی است، سعی دارد درکی روشمند و منضبط از  مراتب نظری، ارزشی و راهبردیِ تحقق پیشرفت در راستای تمدن نوین اسلامی‌ارائه دهد. ازاین‌رو، پس از تمایزگذاری میان ابعاد فلسفی و مطالعاتیِ پیشرفت، چگونگی اتکای ابعاد الگویی پیشرفت را بر نظریۀ اسلامی‌پیشرفت تبیین نموده است. درادامه، سه مقطع اساسی مفهوم‌سازی، نظریه‌پردازی و گفتمان‌سازی را به‌عنوان مراتب تحقق پیشرفت در ساحت عمومی‌شناسایی نموده است؛ سپس تبیین نموده است که بسط ارزش‌های اسلامی‌در حوزه‌های نظری، راهبردی و عملیاتی، بنیادی‌ترین راهکار مدیریت پیشرفت است. در خاتمه، مهم‌ترین اصول و بایستگی‌های لازم برای نیل به سوی تمدن نوین اسلامی‌را از مجرای پیشرفت در ابعاد مختلف، به‌اختصار، ارائه نموده است. 

فایل PDF – قابل استناد

مقدمه

مسئلۀ پیشرفت و تحول رو به تکامل جامعه همواره از مسائل موردتوجه و تأمل اندیشمندان بوده است؛ چراکه میان کمالات فردی و اجتماعی نسبتی مستقیم برقرار است و پی‌جویی کمال فردی جامع مستلزم عطف نظر به کمال و تکامل اجتماعی است. درواقع، میان کمال فردی و رشدیافتگی اجتماعی پیوندی دوسویه و متقابل برقرار است. این برداشت، چنان‌که مرحوم علامه طباطبایی در المیزان بیان فرموده و در برخی از آثار فلسفی‌ او نیز تبیین شده است، بر این درک اساسی از ماهیت جامعه استوار است که جامعه دارای گونه‌ای هویت بوده، و امتدادِ وجود، قوا، آثار و افعال افراد است.[۱]

بدین‌روی، وقتی از پیشرفتِ جامعۀ انسانی سخن به میان می‌آید، منظور پیشرفت کمالات و فضایل  مادی و معنوی انسان در چارچوب ساختارها و قواعدی است که نظام روابط موجود میان افراد، گروه‌ها، اقوام و ملل را هویت بخشیده و در قالب یک ساختار منسجم و منظم قوام داده است. درواقع، ساختارهای اجتماعی و نظام روابط انسانی، بافت و ساحت رخ‌نمایی پیشرفت هستند. ساختارها و نظام روابط اجتماعی، چنان‌که مشخص است، در بستر نیازهای انسان و جامعه شکل می‌گیرند و نیازها ارجاع به بنیاد وجودی و تکوینی انسان و جهان دارند. در منظری کلی، و تحت تأثیر دیدگاه‌ کارکردگرایی ساختاری، متداول شده است که ساختارها و نظام روابط انسانی را به چهار ساحت فرهنگ، اجتماع، سیاست و اقتصاد تقسیم نمایند.[۲] این چهار ساحت پوشش‌دهندۀ چهار سنخ از نیازهای اساسیِ انسان در اجتماع هستند؛ به‌ترتیب، نیازهای معرفتی، معنایی و ارزشی در ساحت فرهنگ، نیاز به ارتباط منظم و منسجم در قالب ساختارهای عادلانۀ قانونی در ساحت اجتماع، نیاز به وجود حاکمیت و دولت تنظیم‌کننده، تأییدکننده، الزام کننده و اجراکنندۀ قوانین عادلانه در راستای تأمین حقوق ذاتی افراد در یک جامعه، و نیازهای معیشتیِ آحاد مردم، بنگاه‌های خصوصیِ غیردولتی و نهاد دولت و حاکمیت.   

درواقع، هویت یکپارچۀ اجتماعی افراد در یک جامعه، ارجاع به تبلور عینیِ مبانیِ بینشی، ارزشی، اخلاقی و منشی، و اصول رفتاریِ عام انتشاریافته و حاکم برکنش افراد در ضمن ساختارهای اجتماعیِ یادشده دارد. صورت کلی و کلانِ این ساختارها و قواعد حاکم بر روابط میان افراد، گروه‌ها، اقوام و ملل در بستر تاریخ، تعین یافته است؛ و فهمی‌به نحو یکپارچه هویت‌یافته از مردمانی که در پهنۀ مشخصی از زمین و زمان زندگی کرده و یا در حال زندگی هستند به دست می‌دهد. این فهم کلی و کلان، مقوّم مفهوم فرهنگ در معنای عام‌ و تمدن است. بدین‌ترتیب، مفهوم تمدن، مفهومی‌است که در بستر تأملات تاریخی، ظهور می‌یابد و ارجاع به صورتی کلی و کلان هویت بینشی، منشی و کنشی مردمانی دارد که در یک اقلیم جغرافیایی، فرهنگی و تاریخیِ مشخص، زندگی کرده و می‌کنند. با لحاظ این معنا از مفهوم فرهنگ و تمدن، زمانی که از پیشرفت و تحول تکاملی جامعه در طول زمان و تاریخ سخنی گفته می‌شود، منظور، پیشرفت ساختارهای حاکم بر روابط جمعیِ افراد در یک اجتماعِ دارای هویت مشخص است و این معنا، مساوق با تحول تکاملی در فرهنگ و تمدنِ آن جامعه نیز خواهد بود.

ازآنچه بیان شد، ملاحظه می‌شود که مفاهیم «پیشرفت»، «فرهنگ» و «تمدن» به لحاظ معنایی، مفاهیمی‌هم‌خانواده هستند؛ به‌عبارت‌دیگر، ذیل یک چتر معنایی قرار دارند. این ارتباط معنایی در تطوّر زبانی این واژگان نیز قابل مشاهده است. در ساحت معرفت اسلامی، مدنیت، یعنی خروج از بدویت و توحش ناشی از فقدان ادب و تربیت دینی و الهی، و اتصاف به فضایلی که مظهر اعلای آن در وجود اسوۀ نبیّ اکرم (صلّی الله علیه  آله و سلّم) قابل مشاهده است. قرآن کریم در قالب این آیۀ شریفه که «وَ مَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن‌ مَّاتَ‌ أَوْ قُتِلَ‌ انقَلَبْتُمْ عَلَى‌ أَعْقَابِکُمْ وَ مَن یَنقَلِبْ عَلَى‌ عَقِبَیْهِ فَلَن یَضُرَّ اللَّهَ شَیًا وَ سَیَجْزِى اللَّهُ الشَّاکِرِین» (آل عمران: ۱۴۴) این معنا را مورد دلالت قرار داده است که اجتماع ایمانی بر مبنای دلالت معرفت، اخلاق و شریعت نبوی نضج می‌یابد و اتکای بر سیرت ظلمانی و جاهلانۀ غیرالهی، انقلاب قهقرایی و سقوط است؛ بنابراین بنای استوار اجتماع و تمدن اسلامی‌بر پایۀ معرفت برآمده از قرآن و سنت مأثور استوار است؛ و رشد و پیشرفت تدریجی آن نیز بر همین مبنا، استمرار تاریخی می‌یابد. 

بر اساس آنچه بیان شد، پیشرفت، حرکت تکاملی فرهنگ و تمدن اسلامی‌در امتداد معرفت، اخلاق و شریعت نبوی است و چنین پیشرفتی، جوهره و روح تکامل تاریخی جامعۀ اسلامی‌است. درواقع، روند شکل‌گیری تمدن اسلامی، فرایند انباشت فضائل جامعه در سه بُعد محوری است؛ نخست، کمالات و فضایل عقلانی که معطوف به شناخت حقیقت واقعیت هستیِ در ضمن حیات فردی و جمعی‌ است؛ دوم، کمالات و فضایل اخلاقی که معطوف به ایجاد گرایش‌ها و خواست‌های رشد دهنده و ربّانی است؛ و سوم، کمالات و فضائل رفتاری و کنشی که در امتداد چارچوب شریعت نبوی تحقق می‌یابند. آنچه در اینجا مهم است، توجه به چگونگی بسط ابعاد نظری و عملیِ پیشرفت است. درواقع، اگر تحقق پیشرفت در چارچوب یادشده، موجب شکوفایی بیش‌ازپیش تمدن اسلامی‌است، پرسش مهم آن است که فرایند تحقق پیشرفت چیست؟ مقالۀ حاضر، سعی دارد با واکاویِ ابعاد مفهومی، نظری و ارزشیِ مقولۀ پیشرفت در چارچوب مبانی معرفت اسلامی، به درکی کلان‌نگرانه و راهبردی از چگونگی تحقق تمدن نوین اسلامی‌نائل آید.     

۱- مفهوم و ساحت فلسفی و مطالعاتیِ پیشرفت

پیشرفت، مفهومی‌سهل و ممتنع است. در ساحت استعمالات و مرادات لغوی و عرفی، پیشرفت، به‌مثابه حرکت مفید و مؤثر روبه‌جلو در فعلیت یافتن توانمندی‌های مادی، شناختی و معنوی انسان در جامعه یا انسان و جامعه، شناخته می‌شود؛ و عموماً چنین دلالتی از آن انتظار می‌رود. در ساحت تأملات فلسفی، اما، پیشرفت ماهیتی پیچیده دارد و اصطلاحاً مفهومی‌پیچیده (complicated concept) است. پیشرفت دارای دو بُعد اساسی است: الف) آنچه مرتبط با نظرورزی در باب ماهیت، ابعاد، مبانی و اصول پیشرفت است که از آن به «نظریۀ پیشرفت»  یاد می‌شود. ب) آنچه مرتبط با عمل و اجرای پیشرفت در واقعیت مقید به پیشینه، نیازها و شرایط است که از آن به «الگوی پیشرفت» نام برده می‌شود.

نظریۀ پیشرفت، وجوه کلیِ مفهومی‌و نظری و وجوه منطقی و ساختاریِ ثابت پیشرفت را بر اساس آنچه از واقعیت و نفس الامر وجود انسان، جهان و جامعۀ انسانی درک کرده است تبیین می‌نماید؛ و الگوی پیشرفت، مشتمل بر راهبردهایی است که در تطبیق با پیشینه (تاریخ، جغرافیا و فرهنگ)، نیازها و شرایط موجود، سعی در تحقق عملی بخشیدن به نظریۀ پیشرفت دارد. پرداختن به نظریۀ پیشرفت در ساحت «فلسفۀ پیشرفت» میسر است و تدوین الگوهای کلان و عرصه‌ایِ پیشرفت در ساحت مطالعات پیشرفت ممکن است. مطالعات پیشرفت، بیش‌تر از سنخ علوم فرهنگی و اجتماعی (جامعه‌شناختی، علوم سیاسی، اقتصاد، تعلیم و تربیت، مدیریت، و…) هستند، علومی‌که موضوعات و روندهای عرصه‌ای و جزئی را شناسایی و تبیین می‌نمایند؛ برخلاف فلسفۀ پیشرفت که ورودی کلی و همه‌جانبه به مسئلۀ پیشرفت دارد. بیان این نکته نیز در اینجا لازم است که مطالعات پیشرفت، بدون فلسفۀ پیشرفت صورت نمی‌بندند؛ چراکه هرگونه نظریه‌پردازی در باب چیستی و چگونگیِ پیشرفت در یک عرصه و در تطبیق با پیشینه (تاریخ، جغرافیا و فرهنگ)، نیازها و شرایط، بدون اتخاذ مفاهیم و مبانیِ فلسفی (هستی‌شناختی، معرفت‌شناختی و ارزش‌شناختی) یا به‌عبارت‌دیگر، بدون اتکاء به یک متاپارادایم یا مکتب میسر نیست؛ و از سوی دیگر، فلسفۀ پیشرفت بدون امتداد یافتن در ساحت مطالعات پیشرفت که تأمین‌کنندۀ الگوهای پیشرفت‌ هستند، ابتر و ناقص خواهد بود و از نقش‌آفرینی در واقعیت جاری حیات اجتماعی منعزل و ناتوان است.

درنگی که در اینجا رخ می‌نماید این است که برخی از متفکران بر این گمان‌اند که پیشرفت اساساً مفهومی‌فرهنگی است. (همانند دیدگاه‌های متأثر از فلسفۀ قاره‌ای) برخی نیز بر این گمان‌اند که پیشرفت صورتی ثابت و محقق در قالب تجربۀ عقلانی سازی و مدرنیزاسیون اروپا دارد و همان تجربۀ اروپا، قابل تکرار در سایر نقاط جهان است. (همانند دیدگاه‌های متأثر از پوزیتویسم و پراگماتیسم منطقی)

با توجه به مبانی معرفتی و حِکمیِ اسلامی، و به‌طور خاص، با توجه به این درک بنیادین که هستی، بهره‌مند از صورتی فطری (فطرت به معنای اعم) است که آفریدۀ خداوند متعال است و نیز این مبنای معرفت‌شناختی که انسان می‌تواند با بهره‌گیری از قوای ادراکی‌اش (وحی، عقل، خیال و حس)، ارتباطِ شناختیِ واقع‌نگرانه‌ای با صورت حقیقی عالم داشته باشد و واقعیتِ آن را دریابد، به نظر می‌رسد بتوان پذیرفت که صورت فلسفیِ تأمل در باب پیشرفت، مُلهَم از ذخایر وحیانی، عقلانی، قلبی و تجربی می‌تواند صورتی کلی و ثابت داشته باشد لکن این صورت کلی و ثابت در تناسب با پیشینه (تاریخ، جغرافیا و فرهنگ)، نیازها و شرایط زمینه‌ای مختلف، روش‌ها و الگوهای متفاوتی در عمل می‌یابد. بدین‌روی، وجه فرهنگیِ مقولۀ پیشرفت ارجاع به بُعد عملی و اجراییِ آن دارد.

۲- تأمل و مطالعه در باب پیشرفت از منظری جامع‌نگر، نظام‌مند، وحدت‌گرا و مبناگرا

یکی از مهم‌ترین نکات در باب مقولۀ پیشرفت، آن است که حتی‌الامکان با «نگاه جامع» به مسئلۀ پیشرفت توجه شود؛ چراکه پیشرفت و تحول تکاملی انسان و جامعه، فرایند حادثی است که همۀ ابعادِ هویت فردی و جمعی انسان و واقعیت‌های طبیعی و مابعدطبیعی در حدوث آن دخالت دارند. اتخاذ رویکرد جامع به پیشرفت مستلزم به‌کارگیریِ «نگاه نظام‌مند» و شبکه‌ای به مقولۀ پیشرفت است. نگاه جامع و نظام‌مند در بستر رویکرد واقع‌نگرانه و فطرت‌بنیاد معرفت اسلامی، مستلزم «وحدت‌گرایی» و «مبناگرایی» نگاه به مقولۀ پیشرفت خواهد بود. وحدت‌گرایی بدین‌معنا است که ابعاد متکثر مقولۀ پیشرفت در بستر واقعیت توحیدی عالَم و نیز غایت توحیدیِ آن واقع شده است و در ساحت نظر نیز به همین وصف شناسایی می‌شود؛ بدین‌روی، کل منظومۀ دانشیِ معطوف به فهم و اجرایِ پیشرفت، منظومه‌ای سازوار و هماهنگ است، آن‌چنان‌که واقعیت عینیِ تحول و تکامل انسان و جهان، روندی سازوار و هماهنگ دارد. از سوی دیگر، ظهور این نگاه جامع و نظام‌مند در شناسایی فرایند یکپارچه و توحیدیِ پیشرفتِ حیات تکاملیِ انسان و جامعۀ انسانی، «مبناگرایانه» است؛ چراکه همواره صور روبناییِ زیست انسانی را بر اساس زیربناهای فطری و واقع در نفس‌الامرِ حیات انسان و جهان، فهم و تفسیر می‌نماید.

توجه به ویژگی‌های یادشده در اینجا از آن حیث اهمیت دارد که مقولۀ پیشرفت، مجمع‌البحرین و ملتقای نظر و عمل است. بدین‌معنا که منظومۀ معارف وحیانی، عقلی و فلسفی بایستی در کنار منظومۀ دانش‌های عرصه‌ایِ اجتماعی و علوم و فنون ناظر به تدبیر گردش‌کارهای مشخصِ (فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی) در کنار یکدیگر جمع شوند تا پیشرفت اتفاق افتد؛ به‌عبارت‌دیگر، کل دستگاه نظریِ هدایت‌کنندۀ بینش، منش و کنشِ فردی و اجتماعی (نظام حُکمی) بایستی با شناخت موضوعاتِ کنش و مهارت‌های مدیریت کنش‌ها در ضمن روندهای اجتماعی (نظام موضوعی) جمع شود تا پیشرفت رخ دهد.

 ۳- مفهوم‌سازی، نظریه‌پردازی و گفتمان‌سازی به‌مثابه مراتب تولید دانش در باب پیشرفت

یکی دیگر از نکات حائز اهمیت در باب مطالعات فلسفی و اجتماعی در باب پیشرفت، آن است که منظومۀ معرفتیِ ناظر به شناسایی مقولۀ پیشرفت بایستی دستگاهی کامل باشد. این بدان معناست که منظومۀ دانش‌های مرتبط با شناسایی نظام مفاهیم و استعمالات تخصصیِ واژگان و نظریه‌پردازی در موضوعات و در عرصه‌های تخصصیِ علوم انسانی و اجتماعی که مقوّم شکل‌گیری پیشرفت در جامعه هستند، برآمده از مبانی و اصول پارادایمیِ خودی باشند؛ چراکه مفهوم‌سازی، مقوّمِ نظریه‌پردازی است یعنی بدون مفاهیم، نظریه در صورت ذهنی و زبانی شکل نمی‌گیرد و از سوی دیگر مفاهیم تخصصی و اصطلاحی در ضمن نظریات است که تبیین و ارائه می‌شوند؛ و نظریه‌پردازی نیز خود در چارچوب اصول مسلّمه، اصول مفروضه و مبانی هستی‌شناختی، معرفت‌شناختی و ارزش‌شناختی و قواعد و فرایندهای روشیِ پذیرفته‌شدۀ یک مکتب یا پارادایم، شکل می‌گیرند؛ و از طرف دیگر، یک پارادایم و مکتب، در ظهور تاریخی و اجتماعی‌اش، خود را از طریق نظریه‌پردازی در مواجهه با مسائل مختلف است که متجلی نموده و گسترش می‌دهد. تأکید بر استفاده از مفهوم «پیشرفت» در مقابل سایر مفاهیم هم‌ارزِ مفهوم پیشرفت، از همین‌روست؛ چراکه سایر مفاهیم نظیر نوسازی، رشد، توسعه و… بارمعنایی، نظری و گفتمانیِ خاص خود را که متأثر از تجربۀ مدرنیته و مدرنیزم اروپایی است، به همراه دارند.

۴- تکوّن علمی‌و عملیِ پیشرفت در بستر معرفت دینی

با ملاحظۀ آنچه تاکنون بیان شد، شکل‌گیریِ نظریۀ پیشرفت اسلامی‌و الگوی اسلامی‌ایرانی پیشرفت، با تأکید بر وصف اسلامیت، زمانی میسر و مقدور است که مفاهیم و نظریات پدیدآمده در منظومۀ علوم اجتماعی و انسانی که پشتوانۀ فهم و تدبیر روند پیشرفت جامعۀ اسلامی‌هستند در بستر متاپارادایم و مکتب عقیدتی، اخلاقی و فقهی اسلام (قرآن و سنت) تکوّن یافته و شکل گیرند؛ به‌عبارت‌دیگر، نه‌تنها نظریۀ پیشرفت بلکه کل منظومۀ علوم انسانی و اجتماعی، در چارچوب اصول مسلّمه و مفروضه و مبانی هستی‌شناختی، معرفت‌شناختی و ارزش‌شناختی، و قواعد و فرایندهای روشیِ پذیرفته شدۀ اسلامی‌شکل گرفته باشند.

منظور از «شکل گرفتن در چارچوب پارادایم معرفت دینی»، لزوماً ابتنای مستقیم بر تراث وحیانی و نقلی نیست بلکه منظور آن است که علوم و معارف پدیدآمده، شرایط حجیت معرفتی را از منظر معرفت دینی داشته باشند ولو آن‌که فی‌المثل از فرایندی صرفاً تجربی به دست آمده باشند. مهم‌ترین شرایط حجیت معرفتی آن است اولاً، به نحو عقلی یا عقلانی یا تجربی قابل توجیه استدلالی‌ـ‌قیاسی باشد؛ و ثانیاً، در تضاد با معارف صریح و اصول عقیدتی، اخلاقی و فقهی اسلامی‌نباشد؛ و ثالثاً، با مذاق کلی شریعت الهی مخالف نباشد. طبعاً به چنگ آوردن چنین شرایطی در بدنۀ علوم به‌ویژه علوم انسانی و اجتماعی در سطح نظریات پایه یعنی آن سطح از دانش که وظیفه‌اش تبیین مبانی عام فلسفی است، نیازمند اتخاذ روش استنباط و استظهار اجتهادی است، به‌گونه‌ای که اطمینان حاصل شود مبانی ارائه‌شده، منبعث از معارف دینی (معارف عقیدتی، اخلاقی و فقهی) هستند.

چنانچه مفاهیم رئیسی و مبانی پارادایمی‌علوم و به‌طور خاص علوم انسانی و اجتماعی در بستر دستگاه زبانی و مبانی متاپارادایمیِ اسلامی‌(هستی‌شناسیِ عام، خداشناسی، انسان‌شناسی، جهان‌شناسی، اجتماع‌شناسی، دین‌شناسی، معرفت‌شناسی و ارزش‌شناسی) شکل گرفته باشند می‌توان انتظار داشت نظریات و سپس شبکۀ نظری و دانش تولید شده نیز بدان نحو که در سطور بالا بیان شد، اسلامی‌باشد؛ و تنها در این‌صورت است که می‌توان انتظار داشت «گفتمان» یعنی نظام و فضای زبانی و معرفتیِ جامعه به معنایِ دقیقِ کلمه، اسلامی‌است. بنابراین یکی از لوازم جدی «گفتمان سازی پیشرفت» در جامعۀ اسلامی، تحول در ساحت علوم انسانی و اجتماعی است؛ چراکه این علوم انسانی و اجتماعی هستند که ذهنیت‌ها، انگیزه‌ها و اراده‌های فردی و جمعی را پدید آورده و هدایت می‌نمایند. اگر علوم انسانی و اجتماعی بر مبنای جهان‌بینی و نظام ارزش‌های آرمانی و اصول فقهی و رفتاریِ اسلامی‌تکوّن یافته باشند، جامعه را در مسیر تحول تکاملی و تمدنیِ خود به سوی تعالی و قرب الی الله سوق خواهند داد. غلبۀ هویت ارزشی اسلامی‌بر جامعه از مجرای علوم انسانی و اجتماعی، بر علوم پایه، طبیعی و فنی نیز که وجه ابزاری دارند، تأثیر القایی گذاشته و آن‌ها را در امتداد ارزش‌های اسلامی‌به کار خواهد برد. به‌عبارت‌دیگر، چنان‌چه علوم انسانی و اجتماعیِ حاکم بر فضای زبانی و معرفتیِ جامعه، اسلامی‌باشند یعنی در امتداد مفاهیم، مبانی و نظریات پایۀ اسلامی‌شکل گرفته باشند، می‌توان انتظار داشت چه در ساحت «تولید علم» و چه در ساحت «کاربرد علم»، کنش‌ها اسلامی‌باشد. درواقع، علوم انسانی از مجرای عنصر انسانی هم در تولید علم و هم در کاربرد آن تأثیر می‌گذارند.

۵- بسط نظام ارزش‌های اسلامی‌به‌مثابه بنیادی‌ترین راهکار پیشرفت

پیشرفت، به‌مثابه فرایند تحول تکاملی جامعه وابسته به رشد تکاملی آحاد و ساختارهای جمعی است. در نگرۀ اسلامی‌معیار اساسیِ رشد، «تعالی» و «قرب الی الله» است. این بدان معناست که کنش فردی و جمعی، باید آفرینندۀ اوصاف کمالی و فضایلی باشد که در نظام ارزش‌های آرمانی اسلام، مندرج‌اند و به‌عنوان اوصاف صورت الهی نوعِ انسان، محسوب می‌شوند؛ بنابراین جامعۀ فضیلت‌مند و پیشرفته که از آن با تعبیر «مدینه النبی» یاد می‌شود، در نگاه اسلام، جامعه‌ای است که بر مدار اسوۀ نیکوی الهی یعنی رسول الله (صلّی الله علیه و آله و سلّم) شکل گرفته باشد؛ چنان‌که انسان فضیلت‌مند، انسانی است که بیش‌ترین شباهت وجودی را به رسول الله (صلّی الله علیه و آله و سلّم) داشته باشد.

در موضوع پیشرفت آنچه مهم است این است که بتوانیم در ساحت علم و عملِ جامعه، به ارزش‌هایی که در وجود اسوۀ حسنۀ الهی مشاهده می‌نماییم طنین راهبردی، ساختاری، نهادی و رفتاری ببخشیم. این مقصود زمانی میسر است که ارزش‌های بنیادینِ اسلامی‌از مجرای «فرهنگ» و در اثر سازوکار «تعلیم و تربیت» به منطق ارزشی همۀ افراد اجتماع تبدیل شده و در وجود افراد نهادینه شوند؛ و از سوی دیگر، از مجرای «تقنین» و تأثیر گذاشتن در وضع نظام‌ها و رویه‌هایِ نهادیِ «عقلانی»، «عادلانه» و «کارآمد» در کالبد ساختارهای اجتماعی، انضباط ایجاد نمایند. درواقع، پیشرفت با عملکرد ارزش‌مدارانۀ انسان‌های متعهد و پیشرو، در قالب ساختارهای عقلانی، عادلانه، کارآمد و منظم اجتماعی میسر می‌شود.

بدین‌ترتیب، برای هدایت ارزشی روند تحول تکاملیِ جامعه به‌سوی چشم‌انداز تمدن نوین اسلامی‌که همان «جامعۀ فضیلت‌مند نبوی» است باید بتوان فضای معرفتی، ارزشی و فرهنگی جامعه را در امتداد ارزش‌های تعالی‌بخش اسلامی‌مدیریت و راهبری نمود. برای این منظور، اولاً، بسط منظومۀ معرفت دینی و بینش‌ اسلامی‌در قالب نظام ارزش‌های فرازمانی و فرامکانیِ (آرمان‌ها) فردی و اجتماعی و سپس تبدیل ارزش‌های آرمانی به اصول، سیاست‌ها و اهداف راهبردی در هر عرصه از پیشرفت ضروری است؛ ثانیاً، باید بتوان فضای عمومی‌و ارتباطی جامعه را به نحو گسترده و هوشمند مدیریت نمود. به نظر می‌رسد الگوی «مدیریت خلّاق شبکه‌ای» که مُلهَم از تجربۀ بسیج نیروهای انسانیِ هم‌دل و یکنوا از لحاظ باور و ارزش است، بیش‌ترین اثرگذاری را داشته باشد. درواقع، باید جهت‌گیریِ کلی تولید معرفت دینی، تولید دانش‌های انسانی و اجتماعی، تولید علم، تولید فناوری و مهارت، تولید ثروت، تولید سبک زندگی و نمادهای فرهنگی، تولید کالاهای هنری و… را هم‌راستا با شاکلۀ ارزش‌های بنیادین آرمانی و ارزش‌های مطلوب راهبردی نمود.

در خصوص ساختار راهبردی پیشرفت، باید چند نکته را به قرار ذیل مدنظر داشت:

اولاً، مراتب طولیِ چندگانۀ موردنظر، مقدمۀ تحقق روش‌های بایستۀ مواجهه با مسائل و مدیریت فرایندهایی هستند که منجر به پیشرفت می‌شوند. به‌عبارت‌دیگر، تحقق پیشرفت در مواجهه با مسائل اجتماعی، فرهنگی، سیاسی، اقتصادی، امنیتی و…، مستلزم اتخاذ روش‌هایی هستند که امکانات (نرم و سخت/ انسانی و کالبدی/ مادی و معنوی و…) جامعه را در راستای حل مسائل و دستیابی به ارزش‌افزوده، به خدمت می‌گیرند. روش‌های تحقق پیشرفت، درواقع، وضعیت‌های نهادی و روندهای وضعیِ تخصصی یا عُرفی یا قانونی‌ای هستند که امکان مشارکتِ جمعی افراد را در قالب نهادهای اجتماعی و سازمان‌ها یا نهادها و سازمان‌ها با هم، در سطح ملی و فراملی فراهم می‌آورند.

ثانیاً، مراتب چندگانۀ مدیریت راهبردی تحقق پیشرفت، دارای پیوندی متقابل و انعکاسی هستند. این بدان‌ معناست که تحقق پیشرفت به‌مثابه بروز استعدادهای انسانی و کالبدی، فردی و اجتماعی، مادی و معنویِ یک جامعه، در قالب روش‌های مواجهه با مسائل و تنظیم روابط و ارتباطات نهادی، برآیند و تابعی است از انرژی و توانی که به لحاظ معرفتی و ارزشی از مراتب بالاتر سرازیر شده و درنتیجه روش‌ها و مواجهه‌های مناسبت‌تر و منظم‌تری با مسائل ایجاد نموده است. (در نگاهی از بالا به پایین) از سوی دیگر، مواجهه با مسائل و شرایط، و دریافت بازخوردهای اقدامات، بر تجارب اجتماعی افزوده و باعث می‌شود تفسیر و درکِ کامل‌تری از مبانی معرفتی و ارزشی در مواجهه با مسائل و شرایط فراهم آید. (در نگاهی از پایین به بالا)

ثالثاً، مدیریت راهبردی تحقق پیشرفت در سطح الگو، فرایندی تاریخی است؛ بدین‌معنا که امتدادهای زمانی و مکانیِ حقایق ثابت و فطری یعنی مبانی نظری (جهان‌بینی) و ارزش‌های آرمانیِ انسان اجتماعی و جامعه، در روندی خطی و انباشتی و بر اثر افزایش تجارب واقعی فرد و جامعه، در مواجهه با واقعیت‌های انضمامی‌و زمانمندِ جامعه، همواره قرائتی نو می‌یابد. قرائت‌ها و تفاسیر نو شونده، درواقع، ظهور جلوه‌هایی از حقایق فطری و تکوینی هستند که همپای رشد دانش و تجارب انسان و جامعه، رشد و تکامل می‌یابند. بدین‌روی، بسط و توسعۀ نظر و عمل انسان، واسطۀ میان صورت نفس‌الامری حقایق معرفتی، ارزشی و روشی و صورت انضمامی‌و تحقق‌یافتۀ آن‌ها به‌شمار می‌رود.

رابعاً، مراتب چندگانۀ مدیریت راهبردی تحقق پیشرفت، یک نظام (سیستم) پویا است؛ چراکه مراتب طولی یادشده نسبت به هم رابطه تکوینی و تولیدی (تولید تکوینی) دارند. به‌عبارت‌دیگر، همۀ مظاهر مادی پیشرفت، محصول انضباط در رفتارها و روش‌ها هستند و رفتارها و روش‌هایِ صائب به نتیجه و پیشرفت، متکی به ارزش‌هایِ راهبردی و آرمانیِ راستین و صائب به حقیقتی هستند که ریشه در وجود و فطرت انسان دارند؛ و البته ارزش‌های راهبردی و آرمانیِ صائب به حقیقت، نتیجه و ظهورِ ارزشیِ معرفت و بصیرت راستین و استوار هستند. کل این سیستم، یک ساختار پیچیدۀ انسانی است که بر مبنای اقتضائات تکوینی و وجودیِ (طبیعی، روانی و روحانی) انسان به نحو تاریخی و فرهنگی تکوّن می‌یابد.

۶- مدیریت راهبردی پیشرفت در ساحت الگو

چنان‌که پیش‌تر اشاره شد، تبیین ابعاد متاپارادایمیک پیشرفت از منظر معرفت اسلامی‌در ساحت نظریۀ پیشرفت اتفاق می‌افتد؛ اما مدیریت راهبردی پیشرفت، ازآن‌جهت که در نسبت با پیشینه (تاریخ، جغرافیا و فرهنگ)، نیازها و شرایط یک اجتماع انسانی باید اتفاق افتد، عملکردی است که مندرج در ساحت الگوی پیشرفت است. درواقع، به‌صورت ساده‌تر، آنچه در ساحت الگو باید پدید آید، «تبدیل نمودن» مبانیِ بینشی و ارزش‌های آرمانی به اصول، سیاست‌ها و اهداف راهبردی است. این مطلوب، از طریق مطالعۀ وضع موجود و درک نقاط قوت و ضعف و آسیب‌ها و توانمندی‌های موجود در هر مقطع از حرکت تکاملی جامعه در هر عرصه و در مواجهه با مسائل مشخص میسر است.

آنچه در اینجا برای تدبیرکنندگان و مدیرانِ روند پیشرفت جامعه در سطح کلان، مهم است، اولاً، «ایجاد یکپارچگی و هم‌نواییِ در بینش، تفسیر، ارزش‌ها و معیارهای سنجش اهداف و عملکردهای مدیران در سطح خُرد است»؛ به‌عبارت‌دیگر، واقعیت آن است که پیشرفت محصولِ عملکرد متکثر افراد، بنگاه‌ها و نهادهایِ خصوصی و عمومی‌است؛ اگر این عملکردها  بر اساس بینش‌ها، ارزش‌ها و روش‌های متفاوت به انجام برسند، نه‌تنها هم‌افزا نخواهند بود بلکه متضاد نیز خواهند بود؛ و ثانیاً، «راه‌اندازی و عملیاتی کردن ایده‌ها و ارزش‌های آرمانی و راهبردها در واقعیت جاری زندگی مردم در جامعه که از طریق اجرای پروژه‌های توسعه‌ای ممکن می‌شود.» به‌بیان‌دیگر، هرگونه الگوی پیشرفتی که برآمده از ساحت نظریۀ پیشرفت است باید روی زمین کارآیی خود را به اثبات برساند.

جمع‌بندی و نتیجه‌گیری

بر اساس آنچه بیان شد، به نظر می‌رسد، مهم‌ترین راهکارهایی که بایستگی‌های عملیاتی فوق را ممکن می‌سازند عبارت‌اند از:

  1. تبیین ابعاد مفهومی، نظری، اخلاقی، فرهنگی و ساختاریِ پیشرفت از منظر معارف دینی و حِکمیِ اسلامی، در قالب کلان نظریۀ پیشرفت اسلامی؛

  2. تبیین ابعاد الگویی پیشرفت در سطح کلان و پایه برای جامعۀ ایرانی در افق بلندمدت؛

  3. تنظیم سندی پویا و اصلاح‌شونده از طریق فرایند نقد و ارزیابیِ مستمرِ نظریات (حیث حُکمی) و با ملاحظۀ پیشینه (تاریخ، جغرافیا و فرهنگ) ایران اسلامی، نیازها و شرایط موجود (حیث موضوعی) در چارچوب مفهومی، نظری و ارزشیِ نظریۀ پیشرفت اسلامی‌و نیز در چارچوب تدابیر کلان الگوی پایه پیشرفت ایران اسلامی‌در افق بلندمدت؛

  4. تمهید و راه‌اندازیِ سازمانی نخبه‌گرا، اندیشه‌مبنا، خلّاق و فعال که روند تکامل تاریخیِ پیشرفت جامعۀ اسلامی‌را در راستای نیل به چشم‌انداز تمدنی جامعۀ اسلامی، پیوسته مطالعه، رصد، آسیب‌شناسی نموده و راهکارها مفید و مؤثر را در قالب الگوها و فرایند عملیاتی کلان به تدبیرکنندگان و مدیران ارائه دهد؛

  5. ایجاد فضای گفتمانی در سطح جامعه و به‌ویژه در سطح جوامع حوزوی و دانشگاهی در زمینۀ نظریه‌پردازی و راهکار اندیشیدن برای حل مسائل متنوع کشور با الهام از نظریۀ پیشرفت اسلامی‌و الگوی اسلامی‌ایرانی پیشرفت؛

  6. طراحی و راه‌اندازیِ برخی پروژه‌های توسعه‌ایِ طراحی شده در قالب الگوی اسلامی‌ایرانی پیشرفت، به‌عنوان پروژه‌های شاخص و نمونه، جهت الگوبرداری و تکثیر؛

  7. ایجاد فضای باز مشارکت مردمی‌و غیردولتی در اجرای پروژه‌های توسعه‌ای که از الگوها و پروژه‌های توسعه‌ای نمونه، اقتباس شده‌اند؛

استفاده از الگوی مدیریت خلّاق شبکه‌ای (مدیریت غیرمتمرکز) در راه‌اندازی و مدیریت پروژه‌های توسعه‌ای توسط مردم، بنگاه‌ها و نهادهای خصوصی و غیردولتی.

[۱]طباطبایی، محمدحسین؛ المیزان فی تفسیر القرآن (۲۰ جلد)، قم، مؤسسۀ نشر اسلامی، چاپ ششم، ۱۴۲۱ ق، ج ۴، ص ۹۶٫

[۲] Parsons, Talcott; the Social System, Turner, Bryan (ed.), Routledge (Taylor & Francis Group), 2005, pp. 1-14.

درباره‌ی حسین رمضانی

پژوهشگر مؤسسه مطالعات و تحقیقات مبین / تخصص دانشگاهی: فلسفه - علوم حوزوی /h.ramezani@mrsi.ir

بالا