خانه » جستارها » انسان‌شناسی در اقتصاد متعارف و علم اقتصاد

انسان‌شناسی در اقتصاد متعارف و علم اقتصاد

جستار ۵/ نویسنده: سیدسعید موسوی ثمرین

چکیده

چکیده

انسان اقتصادی به مثابه روایت اصلی انسان­شناسی در رویکرد متعارف دارای تبعات زیادی در عرصه‌­ی شکل‌­دهی به سایر مفاهیم و عرصه‌­های اقتصادی است. در این مقاله درصدد بررسی مفهومی‌این انگاره و تبعات آن در عرصه­‌ی تحلیل اقتصادی هستیم.

فایل PDF – قابل استناد

انسان­شناسی اقتصاد متعارف

رویکرد انسان­شناسیِ اقتصاد متعارف بر همگان روشن و واضح است. این رویکرد به قدری فراگیر و مبرهن شده است که دانشجویان سال اول اقتصاد نیز بعد از گذراندن واحد «کلیات علم اقتصاد» به چیستی و معنای آن پی می­برند. تفسیر اساسی این رویکرد همانا در قالب کلیدواژه انسان اقتصادی خلاصه شده است. بنابراین فهم انسان اقتصادی مترادف است با فهم رویکرد انسان­شناختی اقتصاد متعارف. اما قبل از ورود به این بحث لازم است نکاتی در مورد این مفهوم عنوان شود:

 تقریبا همه رویکردهایی که درون اقتصاد متعارف تعریف می­شوند، از نئوکلاسیک­ها گرفته تا نهادگرایان جدید، به نوعی مفهوم انسان اقتصادی را می­پذیرند، البته اگرچه بعضا در سخن، نواقص منطوی در آن را می­پذیرند، اما هم­چنان در تحلیل به هر دلیلی-اعم از اضطرار- از تئوری­هایی بهره می­برند که فرض انسان اقتصادی در دل آن تئوری­ها خوابیده است. فراگیریِ این مفهوم چنان است که رویکردهای رقیبی که در تمدن غرب ظهور کرده‌­اند، اگرچه طابق‌­النعل بالنعل این مفهوم را به عنوان نماد انسان­شناختی خود نپذیرفته‌­اند، در ارائه تعرفی از انسان و ماهیت وی هم­چنان بر مادیت محض تاکید کرده‌­اند، مثل رویکرد مارکسیستی و یا رویکرد نهادگرایی قدیم. البته لازم به ذکر است رویکردهای دیگری نیز ظهور کرده‌­اند که بر نوعی «دیگرخواهی نهفته در ذات آدمی‌که خواه منشائی مادی یا معنوی دارد» اذعان دارند، اما به دلایلی این رویکردها اساسا نتوانسته‌­اند خود را در نقش یک رقیب قدرتمند برای جریان متعارف تعریف کنند.

– انسان اقتصادی نقطه ثقل شبکه معنایی و استدلالی هسته اولیه یا هسته سخت اقتصاد کلاسیک است؛ همان هسته­‌ای که لایه‌­های بعدی علم اقتصاد، متاخر-از حیث رتبه- از آن هسته شکل می­گیرند. در اینجا منظور از نقطه ثقل، نقطه­‌ای است که بدون خلق آن، سلسله‌­ای از مفاهیم قادر بر یافتن محمل نبوده و لاجرم در فضای توام با خلاء زیست می­کنند.

در بُن این مفهوم اما به مفاهیمی‌چون عقلانیت، مطلوبیت و بهروزی،اطلاعات کامل، نفع شخصی و نفع عمومی، بیشینه‌­سازی، کنش اقتصادی، تاثیر اخلاق و ایدئولوژی بر کنش انسانی  برمی­خوریم.

انسان اقتصادی مفهومی‌است که به مثابه یک سلاح پیشرفته مجموعه این مفاهیم را برای آوردگاه تحلیل اقتصادی آماده کرده و برآیند نیروهای این مفاهیم را تجهیز می­نماید.در واقع می­توان قدرت تحلیل اقتصادی متعارف را در چند سلاح پیشرفته از این سنخ خلاصه نمود. همه این سلاح­ها به سان مفهوم انسان اقتصادی، ترکیبی هستند از مفاهیم جزئی که با ورود به ساختار این سلاح معنای ویژه‌­ای را در متون به ذهن خوانند القا می­کنند. هر سِلاح تحلیلی مجموعه‌­ای است از ابزارآلات مفهومیِ «پیشِ­ پا اُفتاده» که به وسیله یک مهندسیِ پیشرو در نظامی‌قدرتمند سرِهم شده‌­اند. (۱)

به عبارت دیگر انسان اقتصادی مفهومی‌است که اساسا برای ارائه «یک چکیده ناب» از مبانی تمدن جدید ساخته شده است؛ با فهم این مفهوم، مفاهیم زیادی در‌هاضمه و طبع محقق ته ­نشین شده و هم­چنین متناظر با این فرآیند بسیاری از مفاهیم از این‌هاضمه دفع می­شوند.

انسان اقتصادی یک مفهوم ذوبطون و ذووجوه است؛ انسان اقتصادی مفهومی‌است که مواجهه با آن سهل و ممتنع است؛ این مفهوم اگرچه بسیار روشن و به دور از ابهام مطرح می­شود، سرتاسر از مفاهیمی‌ظنی­‌الدلاله، مبهم، قابل مناقشه  تشکیل شده است.

اما در اینجا با مروری بر خود مفهوم انسان اقتصادی، سعی می­کنیم شبکه مفاهیم هم‌­بند این مفهوم را رونمایی کنیم.   

انسان اقتصادی یکی از انگاره‌­های اساسی علم اقتصاد است. از نظر اجورث «اولین اصل اقتصاد آن است که هر عامل اقتصادی تحت تاثیر نفع شخصی به کار می­‌افتد.» (Edgeworth, 1881, p. 16) علم اقتصاد با تصویرسازیِ موجودی خیالی به اسم انسان اقتصادی، نفع شخصی را –که یکی از مفاد انگیزه آدمی‌است- به عنوان اصلی­‌ترین تمهید برای پالایش و تجدید ساختاراقتصاد مطرح نمود.(چپرا، ۱۳۸۵، ص ۵۲)

شاید بهترین و مدرن ترین تعریفی که از انسان اقتصادی شده است به وسیله گری بکر (۲) صورت یافته است. یکی از ابتکارات بکر این است که در اینجا مفهوم Well-being را جایگزین Utility یا Welfare نموده است.

در اینجا لازم است نکته‌­ای را در مورد این جایگزینی بیان کنیم. همانطور که می­دانیم تولد این مفهوم در شکل منقح آن به وسیله جان استوارت میل صورت گرفت(۳) :

استوارت میل به عنصر انتزاع در نیل به این مفهوم به خوبی اشاره می­کند. در واقع او هر عنصری را که به نحوی می­تواند به میل ثروت­‌اندوزیِ وی متصل شود، در زمره عناصر مرتبط با انسان اقتصادی دانسته و هر عنصر انسانیِ دیگری را به اتکای ماهیت انتزاع، به کناری می­نهد.

مفهوم Well being مفهومی‌است که در اواسط قرن بیستم از سوی برخی از اقتصاددانان منتقد فایده­‌باوری مطرح شد. هدف از طرح این مفهوم بازی دادن به سایر مفاهیم هم­عرض مطلوبیت یا فایده، رفاه بود تا ظرایف وجودی منطوی در این جنس از مفاهیم نیز مجال طرح یابند. مفاهیمی‌که از بندِ دیکتاتوریِ مفاهیمی‌مثل مطلوبیت و رفاه که مدلولاتی یکسره روشن، جهت‌­دار، یک­سویه و غیرپلورالیستی را ارائه می­کنند رها باشند. لازم به ذکر است این مفاهیم در قرن نوزدهم منقح شدند و ظهور این مفاهیم، متاثر از تمایزبندیِ محض میان علوم در قرن نوزدهم میلادی بوده است. بنابراین مفاهیم یادشده در ابتدا بسا روحیه و جهت­‌گیری­‌ای تمامیت‌­خواهانه نداشتند،اما چنانچه می­دانیم نئوکلاسیک­ها در قرن بیستم ابتدا به طور پنهانی و سپس به طور عیان به رهبری بکِر، مفهوم انسان اقتصادی را به سایر شئون اجتماع نیز تسری دادند. بنابراین اگرچه مفهوم انسان اقتصادی در قرن نوزدهم حاکی از «یک انسان ایزوله شده توام با ساده‌­سازی» برای اهداف خاص تحلیل اقتصادی بود، در قرن بیستم متاثر از انقلاب بین رشته­‌ای از یک سو و ذات تمامیت­‌خواه اقتصاددانان از سوی دیگر، یک مفهوم غیرایزوله و همه­‌جانبه شد. بنابراین ظهور مفهومی‌مثل Well being یا بهروزی در این راستا برای کاهش قدرت مفاهیم فوق‌­الذکر بوده است. اما عجب این­که اقتصاد متعارف تمایل دارد این مفهوم را نیز در درون خود هضم کند و این در واقع رمز موفقیت و پویاییِ این پارادایم است.

از نظر بکر با تکامل علم اقتصاد، انسان اقتصادی امروزه علاوه بر تسلط بر حوزه خرد، در قالب تئوری انتخاب عقلایی به نوعی خود را در حوزه کلان و سایر حوزه­‌های علم اقتصاد نیز بسط داده است. نشان به این نشان که در اقتصاد رفاه سنتی یا اقتصاد کلان سنتی، هیچ­گاه تلقی ما دولت‌مداران این نبوده که ایشان موجوداتی نفع‌­طلب هستند.

بدین ترتیب در اقتصاد رفاه سنتی، اقتصاددانان همواره بسته­‌های سیاستیِ سیاست­‌گذاران را با توجه به منافع جامعه مورد نقد و ارزیابی قرار می­دادند، اما در نیمه دوم قرن بیستم و در اقتصاد رفاه جدید و مکتب انتخاب عمومی، سیاست­گذاران، مدیران عامل سازمان­ها  همگی موجوداتی هستند که ابتدا به ساکن به دنبال تامین منافع شخصی خود هستند. بنابراین هنر طراحان نهادی جامعه باید به گونه‌­ای باشد که در نهایت نفع همگان حداکثر شود. اینجاست که انواع و اقسام مدل­های چانه‌­زنی پدید آمده اقتصاد سیاسی به معنای بررسی منشا اقتصادی و ناظر به منفعت مادی سیاست­گذاری‌­ها مورد توجه قرار گرفت. البته رویکردهایی هستند که دامنه این منفعت را از ماده محض به سمت منفعت روحی مثل محبوبیت  گسترش می­دهند اما اولا این منافع همیشه در مرحله بعدی مورد توجه قرار می­گیرند و ثانیا صحبتی از منافع اخروی اساسا مطرح نمی­شود.  

تبعات پذیرش انسان­شناسی اقتصادی

 لازم به ذکر است این مفهوم یک سیر تقریبا مشخصی را طی کرده است؛ تعاریف سرراستی دارد؛ منتقدین مشخصی دارد. به همین دلیل ما در اینجا با گذار از بسط ماهوی این مفهوم، سعی می­کنیم به تبعات پذیرش این انسان­شناسی در مفهوم‌­پردازی اقتصادی و نظام‌­سازی اجتماعی بپردازیم. پرواضح است که این امر مهم نیز در قالب یک نوشته نخواهد گنجید چه برسد به آن­که بخواهیم آن را در بخشی از این نوشته جای دهیم. بنابراین در اینجا نیز ما به ذکر کلیاتی چند بسنده می­کنیم.

به طور کلی مفهوم انسان ملات همگنی است که مفاهیمی‌مثل سازمان و جامعه را شکل می­دهد. در اینجا لازم است یک تقسیم‌­بندی منطقی در مورد برخی از مفاهیم ارائه نماییم تا دچار آشفتگی نشویم.

برخی از مفاهیم مثل رقابت، ناظر بر یک فرآیند معنا می­یابند؛ این مفاهیم ملات یا محتوای خاصی به خود نمی­پذیرد؛ این مفاهیم سرتاسر صوری هستند. البته رقابت مابین انسان­های اقتصادی یا انسان­های جهادگر، آثار متفاوتی از خود بروز می­دهند؛ رقابت عادلانه نسبت به رقابت ناعادلانه آثاری دیگرگون از خود بر جای می­گذارد، اما باید توجه داشت که این آثار متفاوت، نه ناشی از خود فرآیند رقابت که ناشی از روحیات وجودشناختیِ متفاوتی است که در خلال این فرآیند به منصه ظهور می­رسند. بنابراین اگرچه رقابت از جنس عادلانه بر رقابت از جنس ناعادلانه مرجح است، اما رقابت، رقابت است و موصوف شدن آن به عادلانه یا ناعادلانه و یا هر صفت دیگری تاثیری بنیادین بر ماهیت و چیستی آن نمی­گذارد. از این منظر رقابت یک مکانیسم است؛ کارکردهای مشخصی دارد؛ ماهیت ویژه­ای دارد. این دسته از مفاهیم نسبت به سایر مفاهیم کمتر از ارزش­ها گران­بار می­شوند. به همین دلیل برداشت­های بازآمده از رقابت مثل کارآیی ماهیتشان کاملا صوری و متناظر با تعریف است. این دسته از مفاهیم به سان پارامترهای سیستم هستند. هر سیستمی‌برای کار کردن نیازمند این دسته از پارامترهای مفهومی‌است.

اما برخی از مفاهیم مثل سازمان، عقلانیت  مفاهیمی‌هستند که بسته به این­که چه ملات و محتوایی در آن­ها ساری و جاری شود، نه تنها آثار متفاوتی از خود به جای می­گذارند، بلکه کارکردهای متفاوتی نیز از خود بروز می­دهند و بالاتر از همه اساسا ماهیتی دیگرگون می­یابند. این مفاهیم بر خلاف مفاهیم دسته اول ماهیتی مکانیستی ندارند و خود حامل معنا و مدلولات سیستم هستند. این مفاهیم همیشه منفعل هستند و در برابر ملات و محتواهای خاص سر و شکلی متناسب می­یابند.

اما برخی از مفاهیم هستند که خود اساسا ملات و محتوا هستند. مفاهیمی‌از جنس انسان اقتصادی، نفع شخصی، لذت­‌باوری و فایده‌­باوری مفاهیمی‌هستند که با ورود خود به سیستم سایر مفاهیم را نیز متاثر می­سازند. گفتنی است مفاهیم دسته دوم بیشتر از همه در معرض این مفاهیم هستند. با ورود انسان اقتصادی به تئوری، اساسا خیل زیادی از سازمان­ها دیگر اساسا سازمان نیستند، چون تبعات این ملات و محتوا را تضمین نمی­توانند کرد. البته این مفاهیم با توجه به پراکندن معانی خود در تئوری تا حدی می­توانند پارامترها را هم تحت تاثیر قرار دهند اما به هر ترتیب این حالات و اوصاف مختلف هستند که با تاثیر گرفتن از ملات اولیه بر مفاهیم دسته اول بار می­شوند. برای مثال وقتی یکی از تبعات اجتماعی در نظر گرفتن انسان اقتصادی، رها کردن فضیلت­هایی مثل انصاف، دست­گیری از دیگران، عدالت  باشد، خوب این حالات و اوصاف بر پارامترها هم بار می­شوند، اما این به معنای آن نیست که این مفاهیم به طور کامل از ماهیت مفروض و صوری خود خالی می­شوند. بنابراین مفاهیم هر چه به پایین می­روند از صورت و کارکرد به سمت محتوا و معانی سیر می­کنند.

اگر توانسته باشیم این تقسیم‌­بندی اولیه را جا بیاندازیم، روشن خواهد بود که مفهوم انسان اقتصادی به مثابه یک ملات اساسی شکل و معنای خاصی از مفاهیم را در طول خود به بار خواهد نشاند. ابتدا مفاهیمی‌هم­جنس که خود نوعی ملات و محتوا محسوب می­شوند، مثل نفع شخصی، فردگرایی روش‌­شناختی، دئیسم الهیاتی، لذت­‌باوری و فایده‌­باوری اخلاقی  امکان بسط و طرح پیدا می­کنند و سپس مفاهیمی‌مثل سازمان، عقلانیت، مطلوبیت، رفاه، بهروزی (در طبقه مفاهیم دسته دوم) به سمت معانیِ خاصی سوق می­یابند. در پایین­‌ترین سطح اما مکانیسم­هایی مثل رقابت، حداکثرسازی  نیز تا حد زیادی رنگ­ و بویی متناسب را اختیار می­نمایند. بنابراین انسان اقتصادی به عنوان مفهوم کانونیِ تئوریِ متعارف اقتصادی، به طور سلسله‌­وار تاثیرات چشم­گیری از خود در بطن و متن تئوری اقتصادی به جای می­گذارد. انسان اقتصادی به همراه همه مفاهیم هم­جنس خود فلسفه کنش آدمی‌را معنا کرده و این فلسفه کنش آدمی، خود را در ماهیت، کارکردها، ابزارها مفهومی‌مثل سازمان نمایان می­سازد. در نهایت با روشن بودن مفاهیم عمیق و گرانبار از ارزش­های انسان­شناختی، فرآیندهای مکانیستی صوری نیز متاثر شده و شکل محدودتری را از خود بروز می­دهند.

ما در اینجا بحث مفاهیمی‌که هم­جنس مفهوم انسان اقتصادی هستند و به محض قبول آن، پدید می‌­آیند را بحث نمی­کنیم. گفتنی است نسبت تاخر یا تقدم انواع مفاهیم هم­جنس انسان اقتصادی نسبت بدان بحث بلندبالایی است ولی می­توان به طور کلی این نکته را عنوان کرد که انسان اقتصادی نسبت به همه ایشان کانونی­تر و متقدم است. در واقع همه مفاهیم نفع شخصی، فایده‌­باوری اخلاقی  همگی فلسفه­‌بافی­‌هایی است که برای توجیه و بسط حواشی مفهوم انسان اقتصادی پدید آمده است. بحث اصلی این بود که انسان جدید بعد از رنسانس می­خواست آزاد باشد و در راه رشد مادی خود با هیچ مانعی روبرو نباشد. از این رو همانطور که گفته شد، اگرچه صورت­‌بندی علمی‌و منقح این مفهوم به دست میل انجام شده است، ولی اولا این مفهوم بعد از‌هابز اصولا فراگیر شده بود و ثانیا (۴) حتی قبل از‌هابز این مفهوم در زندگی اجتماعی مردم شکل گرفته و به یک مشی عمومی‌بدل شده بود. فقط به عنوان تذکر یک نکته باید به طور گذرا عنوان کنیم که شبکه قدرتمندی مابین این مفاهیم هم­جنس وجود دارد، به طوری­‌که با قبول هر یک تا حد زیادی محبور هستیم تا دیگری را نیز قبول کنیم.

در مفاهیم سطح دوم اول به سازمان می­پردازیم. سازمان یک نهاد اقتصادی است که با انقلاب نهادگرایی، به مثابه یک واحد تحلیلیِ جدید در عرض بازار و به مثابه یک سازمان‌­دهنده یا تطبیق‌­دهنده مورد توجه اقتصاددانان و سایر تئوریسین‌­های اجتماعی قرار گرفت.همان­طور که می­دانیم تا پیش از انقلاب نهادگرایی تکفل امر مهم و اساسی جامعه از سوی اقتصاددان در دو نهاد بازار و دولت منحصر بود. اما کوز نشان داد که سازمان نیز در این زمینه نهادی هم‌­عرض است. اما فارغ از این بحث یکی از مقولاتی که هر سازمان برای سازماندهی بدان نیازمند است فلسفه عمل سازمان است که این مبنا در پیوستاری طولی با فلسفه کنش آدمی‌است. این­که انسان چرا و چگونه باید فعالیت اقتصادی کند؟ چه ابزارآلاتی در راه هدف وی مشروع و مطلوب است؟. پرواضح است که با ریشه دوانیدن انسان اقتصادی و سایر مفاهیم هم­جنسش به مثابه محتوای فلسفه کنش آدمی  در بطن تئوری اقتصادی، سازمان اقتصادی به سمت فلسفه خاصی از کنش سازمانی سوق خواهد یافت. سازمان بر این مبنا متاثر از مبنای اساسی فلسفه کنش آدمی، فقط و فقط به نفع مجموعه سازمان خواهد اندیشید و لاغیر. در وهله بعد سازمان با استفاده از مفاهیم مکانیستی سطح اول باید در خلال یک «رقابتی که منجر به تحقق یک وضعیت کارآ شود» سود را حداکثر کند. اساسا بدون صورت‌­بندیِ این­گونه­‌ی نتیجه، سازگاریِ درونیِ تحلیل اقتصادی زیر سوال خواهد بود. نهایت امری که در این عرصه از سوی اخلاق­‌مداران برای کاهش خشونت تحلیل اقتصادی سفارش می­شود، تلاش برای سالم­‌تر کردن فرآیندهای مکانیستی یعنی مقولاتی مانند رقابت، حداکثرسازی  است. هم­چنین از سوی دولت و جامعه مدنی مسئولیت­هایی برای این سازمان­ها به عنوان مسئولیت­های اجتماعی تعریف شده است.این امری است که امروزه بعد از سال­ها، طرفداران تمدن غرب نسبت به آن افتخار می­کنند که ما نه تنها عدالت پیشافرایندی و پسافرآیندی –که از جانب قدما نیز مطمح نظر بود- که عدالت حینِ-فرآیندی را نیز وارد تئوری اقتصادی کرده­ایم. بنابراین از این منظر مفاهیم دسته دوم یعنی سازمان اقتصادی و به طریق اولی مفاهیم دسته سوم یعنی انسان اقتصادی  بایستی از گزند هر نوع حک و اصلاحی در امان باشند.

البته باید متذکر شد که محتویات سازمان نه فقط از طریق مفاهیم سطح عمیق­تر که بوسیله مفاهیم هم­عرض مانند عقلانیت نیز گرانبار می­شود. بر اساس این­که عقلانیت متاثر از مفاهیم عمیق­تر از خود چه مایه و محتوایی بیابد، در پیوستاری منظم با سازمان و سایر مفاهیم هم­عرض، آثار خود را بر روی این دسته از مفاهیم نیز خواهد گذارد. بنابراین می­توان برای تکمیل این بحث و به عنوان نمونه دوم به عقلانیت پرداخت.

 عقلانیت اقتصادی و انسان­شناسی اقتصادی     

 امروزه روشن شده است که یکی از مهم­ترین مفاهیم دنیای مدرن عقلانیت است. اما عقلانیت از اساس لایه­‌های متعددی دارد و بدین ترتیب بسته به این که هر یک از جوامع از کدام لایه و محتوا برخوردار شود  تمدن خاصی را پیدا خواهد کرد. لازم به ذکر است در میان متفکرین مدرن اولین فردی که نشان داد عقلانیت فقط منحصر در عقلانیت ابزاری و صوریِ دوره مدرن نیست، ماکس وبر بود. از میان معانی گسترده عقل می­توان به عقلانیت ابزاری، عقل متافیزیکی، عقل نظری، عقل عملی  (در حدود ۱۱ معنی) اشاره کرد.اما عقل ابزاری از جهت اهمیتش در اینجا مورد توجه ماست. جهت‌­گیری اصلی عقلانیت ابزاری تسلط آدمی‌بر طبیعت است. بیکن در کتاب نوارغنون گفت که دانایی توانایی است؛ وبر رفتارهای انسان غربی را که متاثر از غلبه عقلانیت ابزاری است کنش­های عقلانی معطوف به هدف می­داند؛ یعنی رفتارهایی که متوجه هدف­های دنیویِ قابل دسترس است. (پارسانیا، ۱۳۹۰، صص ۵۵-۶۰) (۵) بنابراین مشخص است که عقلانیت متعارفی که مدنظر اقتصاددانان است متاثر از همان مبادی اولیه، در یک چارچوب گفتمانیِ خاص متولد شده و بدین ترتیب با سایر مفاهیم هم­جنس خود یعنی سازمان در راستای عملی شدن مبادی اولیه هماهنگ هستند. بنابراین هم سازمان به افزایش عمق تئوریک این معنای خاص از عقلانیت کمک می­کند و هم عقلانیت دایرمدار کلیه امور مربوط به سازماندهی‌­های یک سازمان چه در درون و چه در ارتباط با سایر نهادهای جامعه می­باشد. هر معنایی از عقلانیت وابسته به مبادی اولیه یعنی فلسفه کنش آدمی‌است و این معنا خود موجد سوق یافتگی یک سازمان به نحو خاصی از سازماندهی و فلسفه عمل سازمانی است. پس این امکان از اساس معدوم است که بتوان از یک مبنا، رویکردهایی متعارض نسبت به دو مفهوم هم­جنس سازمان و عقلانیت اتخاذ کرد؛ اگر فلسفه کنش انسان متاثر از مبادی مطرح شده باشد، لاجرم این دسته از مفاهیم نیز متاثر خواهند بود. بنابراین باید به این نکته اساسی متذکر شد که مفاهیم هم­جنس دسته دوم همگی با هم در ضمن یک شبکه تنومندی از دلالت­ها، کارکردها، ابزارها، اهداف، اهداف و مبادی خاصی را نمایندگی می­کنند. بدیهی است وقتی بر اساس این مبادی و از طریق این شبکه به هم پیوسته، سازماندهی امور از طریق نهاد سازمان پیگیری شود، شکل خاصی از مناسبات رفتاری، اجتماعی، اقتصادی، سیاسی  در دنیای خارج ظهور خواهد کرد و خود این مناسبات واقعی دنیای نظر و مفاهیم را متاثر خواهد ساخت. نکته اساسی اینجاست که به هر ترتیب اگر مناسبات دنیای واقعی به وسیله این شبکه مفاهیم به خوبی تبیین، پیش­بینی و در نهایت سازماندهی نشود، مجبور است خود را تعدیل کند. بدیهی است در این فضا ظهور سازمان­هایی که متاثر از «فلسفه کنش دیگری از انسان»، بر اساس یک «فلسفه کنش سازمانی رقیب» ایفای نقش کنند، استحکام این دنیای پوشالی مفاهیم را سست خواهند کرد. بدین ترتیب هیچ بعید نیست آثار این ناسازگاری به صورت تغییرات بنیادین در مبادی و مفاهیم تبعی خودنمایی کند.

در اینجا لازم است برای تکمیل این قسمت به مفاهیم رونما یا همان مفاهیم سطح اول که تا حد زیادی صوری هستند و کمترین اثر را از مفاهیم بنیادی دریافت می­کنند اشاره کنیم. مفاهیمی‌که ناظر به فرآیندهای صوری سازماندهی و چرخش نظام اقتصادی یک جامعه هستند مانند رقابت  نیز به میزان خود از مفاهیم بنیادین عمیق­تر و محتوایی‌­تر متاثر می­شوند ولی طبیعتا وجه صوری این مفاهیم به نحوی است که از یک سو مورد نیاز «هر نظامی‌که طالب کارآیی و پویایی است» می­باشد و از سویی کمتر دستخوش «تغییرات اساسی» در پرتو خدمت به «نظامات محتوایی و معنایی متنافر و متفاوت» شده و می­شوند. اگرچه هدف از رقابت، تعاملِ رقبا با هم  در چارچوب مبانی مختلف انسان­شناختی متفاوت هستند ولی ماهیت رقابت هم­چنان دارای یک صورت و ماهیت یکسان است. اما نباید ناگفته بماند که بالاخره خودنمایی مبانی در مفاهیم دسته دوم به قدری عمیق و تعیین­کننده است که عملا فرآیندهای مکانیستی و صوریِ نظام اجتماعی نیز به هر ترتیب به نتایجی همسو منتج می­شوند.

بنابراین آنچه که در این قسمت روشن شد این است که اولا انسان­ اقتصادی پایه انسان­شناختی اقتصاد متعارف است که امروزه به عنوان مهم­ترین و تعیین­‌کننده‌­ترین نرم­افزار سازماندهی نتایج روشن و مبرهنی را از خود به جا گذاشته است. از نظر ما این نتایج روشن در یک سلسله معنادار از عمق انسان­شناختی اقتصاد متعارف برمی­خیزد. این مبانی خود را در قالب مفاهیم اساسیِ سازماندهی مثل سازمان، عقلانیت  متجلی کرده و بنابراین سازماندهیِ خاصی را در یک جامعه اقتضا می­کند. در این میان مفاهیمی‌که ملزومات پویایی و کارآیی نظامات اجتماعی هستند به کمک این فرآیند شتافته و بدین ترتیب این حلقه را به سرمقصد منظور می­رسانند. در این جامعه بر مبنای این انسان­شناسی، سازمان­ها که متشکل از انسان­های اقتصادی هستند، در قالب بازار، متکی بر مفهوم اساسی عقلانیت به حداکثر کردن سود خویش مشغولند. در این راستا مصرف با ابزارهایی مثل تبلیغات که باز هم متاثر از لذت­‌باوری اخلاقی و فایده­‌باوری رشد و نمو می­کنند، موتور محرکه این نظام تلقی شده و به نوعی عطش سیری‌­ناپذیر بنپاه در کسب سود را میسر می­سازند. البته هر از چندگاهی پدیده­‌هایی مثل جنگ  به داد این نظام می­رسد تا هم بازار نهاده­­های این نظام تقویت شود و هم بازار مصرف این سازمان­ها. سازمان­ها در این فضا متاثر از مبانی انسان اقتصادی، هم فضایل اجتماعیِ متناسب تعریف می­شود و هم فرمول و سلسله­‌مراتب خاصی برای نیل آن تعبیه می­شود. این فضایل اجتماعی همانا در قدرت مالیِ فزاینده، مصرف بیشتر  خلاصه می­شوند.

گفتنی است هم جنبش­های بسیار قدرتمندی برای اصلاح این نظام برای سالیان متمادی تلاش نموده­‌اند و هم انقلاب­های متعددی صورت گرفته است، ولی هیچ­ کدام به نتیجه نرسیده است، اگرچه بالاخره هر حرکتی آثاری ولو اندک از خود به جای گذاشته شد. برای مثال می­توان به همین جنبش وال­ استریت اشاره نمود که خواسته­‌هایشان بیشتر به شوخی می­نماید. برای مثال تعطیلیِ وال استریت! آیا تعطیلی این نهاد اساسی در اقتصاد آمریکا ممکن است؟ هزینه­‌های این تعطیلی چقدر خواهد بود؟ آیا نظام امریکا توانایی متحمل شدن این هزینه­‌ها را دارد؟ یا افزایش نرخ مالیاتی مگر در طول دوره­‌های مختلف افزایش نیافته است؟ افزایش نرخ مالیاتی تا چه میزان می­تواند خواسته­‌های رادیکال این جنبش را تامین کند؟ در واقع از منظر بعضی از فلاسفه اساسا امکانات این نظام به منتهای خود رسیده و این مبانی دیگر آن قدرت زایش خود در قرن هفدهم به بعد ندارند. کار این نظام به جایی رسیده است که حتی متفکرین مدافع این نظام نظیر آنتونی گیدنز، بروز پدیده (۶) Partnership را در نظام خانوادگی غرب به نوعی به فال نیک گرفته و به طور ضمنی از آن دفاع می­کند. این در حالی است که این جامعه­‌شناس یک جامعه‌­شناس پست­‌مدرن نیست که بتوان افکار وی را به انحرافات منطوی در این جریان نسبت داد.

 توضیحات

۱) البته ناگفته نماند که ممکن است یک ابزار مفهومی‌مثل نفع شخصی به طور همزمان در چند سلاح تعبیه شده باشد.

۲) Homo economicus or economic man is a model of human agency in which the individual actor maximizes his own well-being given the constraints he faces. This approach has become the prevalent approach to human behaviour among economists, and has permeated other social sciences as well through so-called ‘rational choice theory’. For instance, rational choice theory has been used to analyse crime, voting behaviour and educational choices (Becker, 1992). 

۳) The birth of homo economicus as we understand the concept nowadays is found in the work of John Stuart Mill. The concept was developed in his Essays on Some Unsettled Questions of Political Economy (1848) and full-fledged in his Principles of Political Economy (1848). In his Essays, Mill wrote:

 [Political economy] does not treat of the whole of man’s nature as modified by the social state, nor of the whole conduct of man in society. It is concerned with him solely as a being who desires to possess wealth, and who is capable of judging of the comparative efficacy of means for obtaining that end. It predicts only such of the phenomena of the social state as take place in consequence of the pursuit of wealth. It makes entire abstraction of every other human passion or motive; except those which may be regarded as perpetually antagonizing principles to the desire of wealth, namely, aversion to labour, and desire of the present enjoyment of costly indulgences (John Stuart Mill 1844, Essay V, Ch. 3).

 CARLOS RODRIGUEZ-SICKERT, 2008, p. 1 

۴) برای جا افتادن گزاره لازم است بحثی اساسی در مورد نسبت نظر و عمل صورت گیرد. اما متاسفانه این نوشته مجالی برای این کار فراهم نمی­کند، اما باید متذکر شد که مفروض نویسنده همگام با آخرین تحولات صورت گرفته در ادبیات این بحث، این است که به طور کلی این عمل است که منجر به تئوری­‌سازی می­شود ولی این منافاتی با در نظر گرفتن یک رابطه عکس‌­العملی مابین این دو حوزه نیست.

۵) این منبع برای پوشش امر عقلانیت در سطح ابتدایی مکفی است.

۶) سنخ جدیدی از نظام خانوادگی در غرب است که در طی آن زوجین بدون طی روال شرعی به مدتی عمدتا محدود در کنار هم می­زیند، صاحب فرزند می­شوند، با همدیگر به عنوان شریک تجاری زندگی می­کنند. جالب این است که از حیث قانونی این خانواده‌­ها نسبت به خانواده‌­های شرعی مالیات کمتری می­پردازند.

درباره‌ی سید سعید موسوی ثمرین

پژوهشگر مؤسسه مطالعات و تحقیقات مبین / تخصص دانشگاهی: علوم اقتصادی /musavisaeid@chmail.ir

بالا